تبليغاتX
مستانه

ادبی و هنری

به نام زیبایی
به نام زیبایی
نازنین یار شبی در دل ما مهمان بود
مُهره ی مهر به طبع صنمش چرخان بود
سبزه ی خط نگارش دل ما را بربود
گُلبن حسن درونش فکر ما را بربود
روز و شب دلبری اش می کردیم
رسم پرگار به دیواره ی دل می کردیم
غیر او محرم اسرار نبود
سخن از غیر دل یار نبود
فارغ از محنت گردون بودیم
غافل از سرزنش بحر معلق بودیم
چشمه ی نوشینش، فکر ما فُرقت داد
سلسبیل عشقش، کنج ما رونق داد
اهرمن محتسب مجلس شد
ریب در وسوسه ی جانان شد
شب گذشت و دل معشوق گذشت
دولت طالع ما نیز گذشت
همه ی رونق بازار ببرد
همه ی فرصت افکار ببرد
می و محبوب همه افسون گشت
درد و تنهایی ما افزون گشت
پرده ای بر دل خود خواهم بست
عهد و پیمان دگر خواهم بست
شب به مهتاب نظر خواهم کرد
مطلع الفجر، سفر خواهم کرد
دل ما را سفری می باید
روی حق را نظری می باید
بوسه ی عاشق مشفق چه کسی مشتاق است؟
وصلت مهر مصفا چه کسی مشتاق است؟
|+| نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 19:15 |
کاش...

کاش من فرزانه بودم

 

کاش تو پروانه بودی

 

کاش من بیگانه بودم

 

کاش تو افسانه بودی

 

کاش در اوج نگاهم

 

یک غزل را می سرودی

 

در فراسوی نگاهم

 

یک سرود تازه بودی

 

کاش با فانوس راهم

 

زندگی را می سرودی

 

کاش در قلبی شکسته

 

یک سبد لبخند بودی

 

کاش می شد در نگاهت

 

زندگی را خوب فهمید

 

کاشمی شد با ترازو

 

عشق را با عشق سنجید

 

کاش می شد در نگاهت

 

در پی آفتاب کوشید

 

|+| نوشته شده توسط پریا در یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت 0:14 |
تو مثل...
تو مثل خواب نسیمی به رنگ اشک شقایق تو مثل شبنم عشقی به روی گونه ی عاشق تو مثل دست سپیده پر از تولد نوری تو مثل نم نم باران ،لطیف و پاک وصبوری تو مثل مرهم یاسی برای قلب شکسته تو سایبان امیدی برای یک دل خسته تو مثل جذبه ی عشقی در انتظار رسیدن در امتداد نوازش گلی ز عاطفه چیدن تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت شبنم تو مثل خنده ی یاسی و مثل غربت یک غم تو مثل نغمه ی موجی غریب و آبی و ساده شبیه شاخه گلی که افق به چلچله داده تو مثل چکه مهری ز سقف سبز صداقت تو مثل گریه ی شعری به روی صفحه ی غربت تو مثل لذت رویا تو مثل شوق نگاهی هزار مرتبه خورشید و صد افق پُر ِ ماهی تو مثل لطف بهاری پر از شکوفه ی خواندن تمام هستی من شد میان شعر تو ماندن تو مثل هر چه که هستی مرا به نام صدا کن برای این دل سر گشته وقت صبح دعا کن
|+| نوشته شده توسط پریا در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 18:54 |
با تو بودن...

با تو بودن خوب است

 

و کلام تو

 

مثل بوی گل در تاریکی است

 

مثل بوی گل در تاریکی ، وسوسه انگیز است

 

بوی پیراهن تو

 

مثل بوی دریا نمناک است

 

مثل باد خنک تابستان

 

مثل تاریکی ، خواب انگیز است

 

گفتگو با تو

 

مثل گرمای بخاری و نفسهای بلند آتش

 

می برد چشم خیالم را

 

تا بیابانهای دورترین خاطره ها

 

که در آن گنجشکان بر سنبل گندمها

 

اهتزازی دارند

 

که در آنها گلها با اختر ها رازی دارند

 

نوشخند تو

 

می برد گرگ نگاهم را

 

تا چراهگاه چالاکترین آهوها

 

می برد آرزوی دستم را

 

تا نهان مانده ترین گوشه اندام تو

 

این پهنه پاک زیبا

 

مثل دریایی تو

 

اندوه انگیز و غرور آهنگ

 

مثل دریای بزرگ بوشهر

 

که پر از زورق آزاد پریشانگرد است

 

مثل زورق که پراز مرد است

 

مثل ساحل که پر از آواز است

 

مثل دشتستان

 

که بزرگ و بازست

 

تو ظریفی

 

مثل گلدوزی یک دختر عاشق

 

که دل انگیز ترین گلها را

 

روی رو بالشی عاشق خود می دوزد

 

با تو بودن خوبست

 

تو چراغی من شب

 

که به نور تو کتاب دل تو

 

وکتاب دل خود را که خطوط تن تست

 

خوش خوشک می خوانم

 

تو درختی من آب

 

من کنار تو آواز بهاران را می خندم ومی خوانم و

 

می گریم و می خوانم

 

با تو بودن خوبست

 

تو قشنگی

 

مثل تو مثل خودت

 

مثل وقتی که سخن می گوئی

 

مثل هر وقت که بر می گردی از کوچه به خانه

 

مثل تصویر درختی در آب

 

روی کاشانه، در چشمان منتظرم می روئی

 

 

|+| نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 16:54 |
مادر ای گوهر گرانبها

 

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستی مادر، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند.

 

 گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند.

 

گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

 

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛

تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

 

 

مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ايم و ستوده ايم، ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛

 

 لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛ لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم.

 

نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم. سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ، راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد،

 

 

 

آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده،

 

و مي ديدم که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم.

 

خجسته زادروز يگانه زن آفرينش، حضرت صديقه کبری، فاطمه زهرا عليها السلام و بزرگداشت مقام زن و روز مادر گرامی باد!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 22:31 |
موش و پنیر...

استاندال ، نویسنده شهیر فرانسوی و خالق اثر بزرگ " سرخ و سیاه " می گوید:

 

" آدمی در این دنیا همچون موشی است که در تله گرفتار آمده

 

باشد. بهترین کاری که این موش عجالتاً می تواند انجام دهد این

 

است که فعلاً پنیر طعمه را بخورد. "

 

 

نظر شما چیست؟

|+| نوشته شده توسط پریا در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 18:14 |
از نیچه...

من تنها با دست نمی‌نویسم.

پایم نیز می‌خواهد همواره با نویسنده همراه شود.

استوار، آزاد و جسورانه مرا می‌دواند.

گاهی بر دشت،

گاهی بر کاغذ.

نیچه

|+| نوشته شده توسط پریا در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 17:12 |
بوی خوش عشق...

" ترس از عشق ترس از زندگی است و کسی که از زندگی می هراسد تاکنون هفت کفن پوسانده است" برتراند راسل

" در غیاب عشق هیچ چیز ارزش مبارزه کردن را ندارد." الیجا وود

" عشقی که وجود دارد را با هیچ پرده پوشی نمی توان پنهان کرد و عشقی را که وجود ندارد به هیچ روی نمی توان وانمود کرد که هست ." ناشناس

"در تماس با عشق همه شاعر می شوند." افلاطون

" سخت مورد عشق کسی واقع شدن به تو نیرو می بخشد. سخت به کسی عشق ورزیدن به تو شجاعت می بخشد." لائو سو

" عشق به کمال نرسیده می گوید: به تو عشق می ورزم چون محتاج توام. عشق به کمال رسیده می گوید: محتاج توام چون به تو عشق می ورزم." اریک فروم

|+| نوشته شده توسط پریا در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 8:22 |
تنهایی و عشق...

زیگموند فروید، روانکاو شهیر اتریشی در اواخر عمر بلند خویش اعتراف کرد:

 

 " تاکنون جرات آن را در خود نیافته ام که اظهار نظری هر چند کلی درباره ی

 

 ماهیت و جوهره ی عشق ابراز کنم و فکر می کنم دانش کنونی ما برای انجام

 

 چنین کاری هنوز کفایت نمی کند... ما براستی جز اندکی چیزی از عشق نمی

 

 دانیم."

 

 

 

بر طبق افسانه ای از یونان باستان، آدمی در ابتدا موجودی مرکّب بود، نیمی مرد

 

 و نیمی زن. خدائی بوالهوس آن دو را از هم جدا ساخت و نتیجه آن شد که دو

 

 نیمه ی مرد و زن جدا مانده از هم، از آن زمان به بعد در پی اتحاد دوباره با

 

 نیمه گمشده ی خود برآمدند. امروزه روانشناسان همین مطلب را به بیانی دیگر

 

 ابراز می کنند. آنها بر این باورند که ژرفترین نیاز انسان، نیاز به غلبه بر

 

 جداماندگی خویش و ترک قفس تنهایی خود است.

 

|+| نوشته شده توسط پریا در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 16:23 |
عطر نفس های تو...

چه زيباست بخاطر تو زيستن


وبراي تو ماندن و به پاي تو مردن و به عشق تو سوختن


و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن


براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن


اي کاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگي است


بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و

 

ناشکيباست


اي کاش مي دانستي مرز خواستن کجاست


و اي کاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد


حرفها را گاه نمي توان گفت


من لحظه هاي با تو بودن را با اشکهايم تداعي ميکنم


وعطر نفسهاي تورا در بند بند وجودم مي بلعم

 

|+| نوشته شده توسط پریا در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 19:10 |