|
به نام زیبایی + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 19:15 توسط پریا |
کاش من فرزانه بودم کاش تو پروانه بودی کاش من بیگانه بودم کاش تو افسانه بودی کاش در اوج نگاهم یک غزل را می سرودی در فراسوی نگاهم یک سرود تازه بودی کاش با فانوس راهم زندگی را می سرودی کاش در قلبی شکسته یک سبد لبخند بودی کاش می شد در نگاهت زندگی را خوب فهمید کاشمی شد با ترازو عشق را با عشق سنجید کاش می شد در نگاهت در پی آفتاب کوشید + نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387 0:14 توسط پریا |
تو مثل خواب نسیمی به رنگ اشک شقایق تو مثل شبنم عشقی به روی گونه ی عاشق تو مثل دست سپیده پر از تولد نوری تو مثل نم نم باران ،لطیف و پاک وصبوری تو مثل مرهم یاسی برای قلب شکسته تو سایبان امیدی برای یک دل خسته تو مثل جذبه ی عشقی در انتظار رسیدن در امتداد نوازش گلی ز عاطفه چیدن تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت شبنم تو مثل خنده ی یاسی و مثل غربت یک غم تو مثل نغمه ی موجی غریب و آبی و ساده شبیه شاخه گلی که افق به چلچله داده تو مثل چکه مهری ز سقف سبز صداقت تو مثل گریه ی شعری به روی صفحه ی غربت تو مثل لذت رویا تو مثل شوق نگاهی هزار مرتبه خورشید و صد افق پُر ِ ماهی تو مثل لطف بهاری پر از شکوفه ی خواندن تمام هستی من شد میان شعر تو ماندن تو مثل هر چه که هستی مرا به نام صدا کن برای این دل سر گشته وقت صبح دعا کن + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 18:54 توسط پریا |
با تو بودن خوب است و کلام تو مثل بوی گل در تاریکی است مثل بوی گل در تاریکی ، وسوسه انگیز است بوی پیراهن تو مثل بوی دریا نمناک است مثل باد خنک تابستان مثل تاریکی ، خواب انگیز است گفتگو با تو مثل گرمای بخاری و نفسهای بلند آتش می برد چشم خیالم را تا بیابانهای دورترین خاطره ها که در آن گنجشکان بر سنبل گندمها اهتزازی دارند که در آنها گلها با اختر ها رازی دارند نوشخند تو می برد گرگ نگاهم را تا چراهگاه چالاکترین آهوها می برد آرزوی دستم را تا نهان مانده ترین گوشه اندام تو این پهنه پاک زیبا مثل دریایی تو اندوه انگیز و غرور آهنگ مثل دریای بزرگ بوشهر که پر از زورق آزاد پریشانگرد است مثل زورق که پراز مرد است مثل ساحل که پر از آواز است مثل دشتستان که بزرگ و بازست تو ظریفی مثل گلدوزی یک دختر عاشق که دل انگیز ترین گلها را روی رو بالشی عاشق خود می دوزد با تو بودن خوبست تو چراغی من شب که به نور تو کتاب دل تو وکتاب دل خود را که خطوط تن تست خوش خوشک می خوانم تو درختی من آب من کنار تو آواز بهاران را می خندم ومی خوانم و می گریم و می خوانم با تو بودن خوبست تو قشنگی مثل تو مثل خودت مثل وقتی که سخن می گوئی مثل هر وقت که بر می گردی از کوچه به خانه مثل تصویر درختی در آب روی کاشانه، در چشمان منتظرم می روئی + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 16:54 توسط پریا |
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستی مادر، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند. گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت. مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ايم و ستوده ايم، ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛ لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛ لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم. نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم. سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ، راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم. خجسته زادروز يگانه زن آفرينش، حضرت صديقه کبری، فاطمه زهرا عليها السلام و بزرگداشت مقام زن و روز مادر گرامی باد! + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 22:31 توسط پریا |
استاندال ، نویسنده شهیر فرانسوی و خالق اثر بزرگ " سرخ و سیاه " می گوید: " آدمی در این دنیا همچون موشی است که در تله گرفتار آمده باشد. بهترین کاری که این موش عجالتاً می تواند انجام دهد این است که فعلاً پنیر طعمه را بخورد. " نظر شما چیست؟ + نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 18:14 توسط پریا |
من تنها با دست نمینویسم. پایم نیز میخواهد همواره با نویسنده همراه شود. استوار، آزاد و جسورانه مرا میدواند. گاهی بر دشت، گاهی بر کاغذ. – نیچه + نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386 17:12 توسط پریا |
" ترس از عشق ترس از زندگی است و کسی که از زندگی می هراسد تاکنون هفت کفن پوسانده است" برتراند راسل + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 8:22 توسط پریا |
زیگموند فروید، روانکاو شهیر اتریشی در اواخر عمر بلند خویش اعتراف کرد: " تاکنون جرات آن را در خود نیافته ام که اظهار نظری هر چند کلی درباره ی ماهیت و جوهره ی عشق ابراز کنم و فکر می کنم دانش کنونی ما برای انجام چنین کاری هنوز کفایت نمی کند... ما براستی جز اندکی چیزی از عشق نمی دانیم." بر طبق افسانه ای از یونان باستان، آدمی در ابتدا موجودی مرکّب بود، نیمی مرد و نیمی زن. خدائی بوالهوس آن دو را از هم جدا ساخت و نتیجه آن شد که دو نیمه ی مرد و زن جدا مانده از هم، از آن زمان به بعد در پی اتحاد دوباره با نیمه گمشده ی خود برآمدند. امروزه روانشناسان همین مطلب را به بیانی دیگر ابراز می کنند. آنها بر این باورند که ژرفترین نیاز انسان، نیاز به غلبه بر جداماندگی خویش و ترک قفس تنهایی خود است. + نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 16:23 توسط پریا |
چه زيباست بخاطر تو زيستن ناشکيباست
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 19:10 توسط پریا |
|