|
پیشاپیش آغاز سال 7029 میترایی آریایی و 3745 زرتشتی و 2566 شاهنشاهی و 1386 خورشیدی را به همه ی شما ایرانیان تبریک می گویم. سال خوشی داشته باشید مخصوصاْ دوستان عزیزم " دختر حوا " " روشنک " " زهرا خانم " " فاطمه " و دوست عزیزم " حنانه " که چقدر دلم برایش تنگ شده.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 9:34 توسط پریا |
ص صدای سبز شدن باورت را در زیر چتر باران گوش می کنم تا در کرانه آبی ذهنم لنگر بیندازی.هنگامی که بوی تنهایی، حجم شبهایم را پر می کند. تورا در ابتدای جاده های تعیین انتظار می بینم. آنگاه روحم را به صبح منتقل می کنم از دریچه ذهنم پر می دهم ،صدای گامهای نرمت را در میان قفس شطرنجی دلم و نسیم ناب تو را در متن بوته های عشق حس می کنم آه چه زیباست یاد تو ، چه دیدنی است امید بودنت در آینه تنهایی ام. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 8:19 توسط پریا |
ه هنگامی که چشمهای زیبای تو را با میکروسکوپ می نگرم حس می کنم که اتمهای نگاهت با نگاه من ترکیب شیمیایی انجام می دهند تو برایم چون اکسیژن هستی. زندگی بدون تو برایم مشکل است، دوست دارم تو را پر انرژی ترین اتمهای هلیم صدا بزنم و همیشه متعارفی به یاد تو باشم به یاد تو و عشق یک ظرفیتی تو باشم .الکترون من کمی هم بر پرتون بار مثبت خود فکر کن .مگذار در تب و تاب عشقت تجزیه شوم و الکترون خود را ازدست بدهم باور کن آنقدر از دوریت تحلیل یافته ام که تغییر حجم داده ام و جرم حجمیم منقبض شده آنقدر دوستت دارم که دیگران برایم چون گازهای بی اثر می مانند. هسته ام بیا و با من مهربان باش تا عشقمان را همچون هسته در میان اتمهای خود جای دهیم تا ناممان را در جدول تناوبی عاشقان ثبت کنند. بیا با هم ترکیب شویم و جانشینی دو گانه مان را دوباره تکثیر کنیم شاید باور نکنی اگر بگویم قابلیت انحلالم را ازدست داده ام و چون ذرات معلق در عشق تو بی قرارم به امید روزی که همچون کاتالیزگرها در پلیمرهای شمیایی غوطه ور شوم. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 8:29 توسط پریا |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 13:55 توسط پریا |
کاش دل تنگ شقایق ها شویم به نگاه سرخ شان عادت کنیم کاش شب وقتی که تنها می شویم با خدای یاس ها خلوت کنیم کاش گاهی در مسیر زندگی باری از دوش نگاهی کم کنیم فاصله های میان خویش را با خطوط دوستی مبهم کنیم کاش با چشمانمان عهدی کنیم وقتی از اینجا به دریا می رویم جای بازی با صدای موج ها درد های آبیش را بشنویم کاش مثل آب ،مثل چشمه سار گونه نیلوفری را تر کنیم ما همه روزی از اینجا می رویم کاش این پرواز را باور کنیم + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 8:13 توسط پریا |
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 13:27 توسط پریا |
آبی دریا سبزی جنگل عظمت کوه سوسوی ستارگان کهکشان بی انتها رنگین کمان آسمان یاقوت های انار همه را می بینم اما از دیدار رویت بی نصیبم ای مهربانتر از آسمان چشمانم را با جمال زیبایت روشنی بخش + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 8:28 توسط پریا |
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 18:3 توسط پریا |
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 19:18 توسط پریا |
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 19:7 توسط پریا |
زندگی آئینه ای است به نام دل پرتگاهی است به نام آه روزنه ای است به نام تاریکی مرواریدی ای است به نام اشک سرگذشت غریبی است به نام سرنوشت پایانش جدایی + نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 9:33 توسط پریا |
بس که با آینه ها شوق رفاقت دارم بر گل آلوده ترین آینه عادت دارم کمی از قلب شما سهم من از آینه هاست با رقیبان قدر شوق رفافت دارم مدتی ساکن آئینه چشمان توام بشکند دستم اگر، قصد جسارت دارم دیدن روی شما سهم من از پنجره هاست من تز این روست که بر پنجره عادت دارم خوشبحال گل سرخی که سر روی شماست من بر آن شاخه گل ، حس حسادت دارم تو طرفدارمن و آینه و پنجره ای بی تو از پنجره ها قصد شکایت دارم با دلی سرخ که از لاله امانت دارم در دل سبز شما شوق اقامت دارم + نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 14:25 توسط پریا |
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 9:9 توسط پریا |
صدای باران آواز پرنده سرود باد نغمه بلبل آوای دریا همه را می شنوم اما صدای دلنشین تو با گوشم آشنا نیست ای مهربان تر از باران گوشم را به نوای دل انگیزت بنواز + نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385 21:23 توسط پریا |
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385 7:15 توسط پریا |
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385 21:38 توسط پریا |
شاید كه قصه ي ما را تو بشنوي آري، تو مي شنوي قصه اي كه خود آن را نوشته اي با دستهاي خالي باران چه كرده اي؟! در قصه ات تو به باغش رسانده اي...
بي هيچ واژه ام اما تو نازنين اوراق قلب مرا خوب خوانده اي!
چشمان مهربان تو را با كدام حرف آن معجزات روشن قلب تو را _ بگو با كدام شعر ياراي وصف هست؟ _ وقتي كه دستان سبز تو اي باغبان من خلاق قصه ي بي باور من است! به نقل از وبلاگ ماه باران + نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385 21:15 توسط پریا |
|