|
زاده ی سیب ام با تمام طراوت و عصیانش آنگاه که از درخت دانایی میوه ی ممنوع را چیدیم، نمی دانستیم قسمت ما هبوط بود و هست. سرنوشت این چنین رقم زد که عریان ترین تن پوشمان برگی از انجیر باشد. به خشم بود یا به مهر، سهم مان زمین بود که آسمان بار امانتش را نپذیرفت و حال بعد از دیری و دوری تکرار می شویم در نگاه ها، آوازها، پروازها...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 19:49 توسط پریا |
عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است که دلم مال خودم نيست آسانترومهربانترو آسماني تر كنيم ما همه روزي از اينجا مي رويم كاش اين پرواز را باور كنيم اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست تقليد ميگذرد، اين آسانترين راه است. و راه سوم از تجربه ميگذرد، اين تلخترين راه است. + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 15:27 توسط پریا |
با من از ريزش باران بهار با من از ريزش گلهاي قشنگ با من از باغ بگو با من از سبزترين فصل سيب با من از سرخ ترين غنچه عشق با من از دشت بگو با من اي چشم تو ناز با من اي دست تو گرم با من از چلچله با من از صبح اميد با من از عشق بگو + نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 16:25 توسط پریا |
لیلی نام تمام دختران زمین است + نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386 20:18 توسط پریا |
|