آدم و حوا...

زاده ی سیب ام با تمام طراوت و عصیانش

 

آنگاه که از درخت دانایی میوه ی ممنوع را چیدیم،

 

نمی دانستیم قسمت ما هبوط بود و هست.

 

سرنوشت این چنین رقم زد که عریان ترین تن پوشمان برگی از انجیر باشد.

 

به خشم بود یا به مهر، سهم مان زمین بود که آسمان بار امانتش را نپذیرفت

 

و حال بعد از دیری و دوری تکرار می شویم در نگاه ها، آوازها، پروازها...

 

عشق و دیگر هیچ...

 

 

عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو

 

باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است



ديشب خواستم واسه دل خودم فال بگيرم وقتي


فالنامه رو باز کردم چشمم به شعري افتاد که هيچ ربطي به دل من نداشت تازه فهميدم

 

که دلم مال خودم نيست



كاش وقتي آسمان بارانيست از زلال چشمهايش سر كنيم كاش راه رسم دوستي را

 

آسانترومهربانترو آسماني تر كنيم ما همه روزي از اينجا مي رويم كاش اين پرواز را باور

 

كنيم



ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........ از اشك پرسيدم چرا

 

اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست


: انسان سه راه دارد: راه اول از انديشه مي‌گذرد،اين والاترين راه است. راه دوم از

تقليد مي‌گذرد، اين آسان‌ترين راه است. و راه سوم از تجربه مي‌گذرد، اين تلخ‌ترين راه است.

 

با من از عشق بگو...

 

 

 

 

با من از ريزش باران بهار 

 

 

با من از ريزش گلهاي قشنگ

 

  

با من از باغ بگو  

 

با من از سبزترين فصل سيب

   

با من از سرخ ترين غنچه عشق

 

 

با من از دشت بگو

 

 

با من اي چشم تو ناز

 

  

با من اي دست تو گرم

  

 

با من از چلچله

 

  

با من از صبح اميد

 

 

با من از عشق بگو 

 

 

 

 

لیلی

لیلی نام تمام دختران زمین است



خدا مشتی خاک را برگرفت.می خواست لیلی را بسازد.

از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد.

سالیانی است که لیلی عشق می ورزدلیلی باید عاشق باشد.

زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است نام دیگر انسان.

...

خدا گفت:به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.

آزمونتان تنها همین است:عشق. و هر که عاشقتر آمد

نزدیکتر است.پس نزدیکتر آیید نزدیکتر.

عشق کمند من است.کمندی که شما را پیش من می آورد.کمندم را بگیرید.

و لیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت :عشق فرصت گفتگو است.گفتگو با من.

با من گفتگو کنید.

... و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت:عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند .

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.