زاده ی سیب ام با تمام طراوت و عصیانش

 

آنگاه که از درخت دانایی میوه ی ممنوع را چیدیم،

 

نمی دانستیم قسمت ما هبوط بود و هست.

 

سرنوشت این چنین رقم زد که عریان ترین تن پوشمان برگی از انجیر باشد.

 

به خشم بود یا به مهر، سهم مان زمین بود که آسمان بار امانتش را نپذیرفت

 

و حال بعد از دیری و دوری تکرار می شویم در نگاه ها، آوازها، پروازها...