آدم و حوا...
زاده ی سیب ام با تمام طراوت و عصیانش
آنگاه که از درخت دانایی میوه ی ممنوع را چیدیم،
نمی دانستیم قسمت ما هبوط بود و هست.
سرنوشت این چنین رقم زد که عریان ترین تن پوشمان برگی از انجیر باشد.
به خشم بود یا به مهر، سهم مان زمین بود که آسمان بار امانتش را نپذیرفت
و حال بعد از دیری و دوری تکرار می شویم در نگاه ها، آوازها، پروازها...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۶ ساعت 19:49 توسط پریا
|